|
▬ بازگشت به آرشیو مطالب اخیر
![]() استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی كه توجه حضار كاملا به گفته هایش جلب شده بود ، چنین گفتد : " آری دوستان ، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم كه همسرم نبود " ناگهان سكوت شوك برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت ! استاد وقتی تعجب آنان را دید ، پس از كمی مكث ادامه داد : " آن زن ، مادرم بود " حاضران شروع به خندیدن كردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ... او خواست كه خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو كردن همان لطیفه ، محفل را بیشتر گرم كند . لذا با صدای بلند گفت : " آری ، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام كه همسرم نبود ! " همانطوری كه انتظار میرفت سكوت توام با شك همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت بسر میبرد . مدیر كه وقت را مناسب میدید ، خواست لطیفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چیزی به خاطرش نیامد و هرچه زمان گذشت ، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد ، تا اینكه بناچار گفت : " راستش دوستان ، هر چی فكر میكنم ، نمیتونم بخاطر بیارم آن خانم كی بود ! " نتیجه اخلاقی Don't copy if you can't paste نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 تیر 1389 توسط مصطفی
▬ نقاشی های واقعی |