–• بیا تو بندر •–

▬ بازگشت به آرشیو مطالب اخیر

هوشیاری

Bia2BND.Com
پسر بیست و هفت-هشت سالۀ دوست پدرم چندروز پیش بعد از هفده ماه به هوش آمد. از آن تصادف وحشتناکشان با کامیون که هر چهار دوستش درجا مردند و او فقط بیهوش شد…

بیمارستان و گریه و خانه و پرستار و سرم و درد و درد و درد…

حالا به هوش آمده. گرچه شکسته و ناتوان، اما همین هم برایشان غنیمت است.

گفته تمام این هفده ماه را هشیار بودم و می فهمیدم چه میگذرد اما کسی باورش نکرده.

رو به پدرش گفته نشان به آن نشان که شب عاشورای پارسال با آنکه دکتر قدغن کرده بود چیزی به من بدهید، تا چشم مادر را دور دیدی تلاش میکردی قاشقی شله زرد توی دهنم خالی کنی. میخواستم سرت داد بزنم و نمیشد.

به مادر گفته یک تکه پارچه گلدار قهوه ای را چارتا می کردی و کنار سرم می گذاشتی. لابد به تبرک. توی خواب و بیداری میخواستم بردارم و به صورتم بکشم اما نمیشد.

حتی یادم هست شب عروسی الناز را، که همه رفتید و من ماندم و پرستار. آرزو داشتم من هم بیایم و نمیشد.

و عجیب تر از همه به یاد داشته که برادرزاده اش بالای سرش بستنی میخورده و این هم دلش ضعف میرفته تا مزه اش کند.

زنده بوده وقتی همه فکر میکرده اند که مرده.

 . . . . .

من میترسم مبادا ما هم برای خودمان زنده باشیم و یک جائی، یک جهانی در یک مرتبه ای بالاتر، باشد که آرزوهایمان را در آن نمی شنوند و به خیالشان ما مردگانیم…

برگرفته از وبلاگ مرحومه مغفوره


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 مرداد 1389 توسط مصطفی

▬ چه حسی داشتین اگه اینجا بودین؟
▬ ویروس پنهان شدن File ها و Folder ها
▬ فرق نیمرو درست کردن آقایان و خانم ها
▬ وقتی لپتاپ خیس می‏شود!
▬ کشف عامل گرفتن نمره بد در مدرسه
▬ ورود به Gmail با چند حساب کاربری به صورت همزمان
▬ مقایسه محتوای دو فایل Word با یکدیگر
▬ روستای زیبای کندوان
▬ قالب قبلی بیاتوبندر
▬ كم هزینه ترین لذت های دنیا
▬ ۱۰ راه ساده برای جوان نگه داشتن مغز !
▬ یکی از تکنیک های قدیمی یوگا