<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>–• بیا تو بندر •–</title>
    <subtitle></subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bia2bnd.ir"/>
    <id>tag:http://bia2bnd.ir</id>
    <updated>2010-07-31T14:42:00+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://bia2bnd.ir/post/atom" />
    <entry>
        <title>عکس مدیران سایت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bia2bnd.ir/post/5020"/>
        <published>2010-07-30T15:34:52+01:00</published>
        <updated>2010-07-30T15:34:52+01:00</updated>
        <id>tag:http://bia2bnd.ir/post/5020</id>
        <author>
            <name>مهدی</name>
        </author>
        <summary>سلام خوبید؟ببخشید یه چند وقتی پیدامون نبود ، با پسر عمه عزیزم ( مصطفی ) رفته بودیم شیراز بگردیم. بنا به درخواست شما دو تا عکس از خودمون گذاشتم ببینید. ممنون که با نظرات خودتون مارو دلگرم میکنید.دو تا عکس دیگه هم در ادامه مطلب...

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bia2bnd.ir/post/5020"><![CDATA[سلام خوبید؟<br>ببخشید یه چند وقتی پیدامون نبود ، با پسر عمه عزیزم ( مصطفی ) رفته بودیم شیراز بگردیم. بنا به درخواست شما دو تا عکس از خودمون گذاشتم ببینید. ممنون که با نظرات خودتون مارو دلگرم میکنید.<br><br><img style="width: 506px; height: 674px;" alt="http://up.iranblog.com/Files/46e32e385f2b4671a535.jpg" src="http://up.iranblog.com/Files/46e32e385f2b4671a535.jpg"><br><br><img style="width: 506px; height: 674px;" alt="http://up.iranblog.com/Files/7c1d5df861f1427b98f1.jpg" src="http://up.iranblog.com/Files/7c1d5df861f1427b98f1.jpg"><br><br>دو تا عکس دیگه هم در ادامه مطلب...<br>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آمار بدن</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bia2bnd.ir/post/5019"/>
        <published>2010-07-29T04:38:08+01:00</published>
        <updated>2010-07-29T04:38:08+01:00</updated>
        <id>tag:http://bia2bnd.ir/post/5019</id>
        <author>
            <name>مصطفی</name>
        </author>
        <summary>
7ثانیه طول میکشد تا غذا از دهان به معده برسد.....! &amp;nbsp;
یک تار موی انسان تحمل وزن ۳ کیلو گرم را دارد.....! &amp;nbsp;

طول آلت تناسلی مرد ۳ برابر شستش می‌باشد.....! &amp;nbsp;

استخوان باسن از سیمان محکمتر است.....!&amp;nbsp;

قلب زنان از مردان تندتر میزند.....!&amp;nbsp;

حدودا هزار میلیارد باکتری روی پا وجود دارد.....! &amp;nbsp;

زنان دو برابر مردان پلک میزنند.....!&amp;nbsp;

وزن پوست انسان دو برابر مغزشاست.....!&amp;nbsp;

بدن شما برای ایستادن از بیش از سیصد ماهیچه استفاده می‌کند.....! &amp;nbsp;

اگر</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bia2bnd.ir/post/5019"><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img alt="Bia2BND.Com" title="بیا تو بندر" src="http://iranilaiset.fi/images/newspost_images/human-body.jpg"><br></div><font size="3">
7ثانیه طول میکشد تا غذا از دهان به معده برسد.....! <br>&nbsp;
<br>یک تار موی انسان تحمل وزن ۳ کیلو گرم را دارد.....! <br>&nbsp;
<br>
طول آلت تناسلی مرد ۳ برابر شستش می‌باشد.....! <br>&nbsp;
<br>
استخوان باسن از سیمان محکمتر است.....!<br>&nbsp;
<br>
قلب زنان از مردان تندتر میزند.....!<br>&nbsp;
<br>
حدودا هزار میلیارد باکتری روی پا وجود دارد.....! <br>&nbsp;
<br>
زنان دو برابر مردان پلک میزنند.....!<br>&nbsp;
<br>
وزن پوست انسان دو برابر مغزشاست.....!<br>&nbsp;
<br>
بدن شما برای ایستادن از بیش از سیصد ماهیچه استفاده می‌کند.....! <br>&nbsp;
<br>
اگر بزاق شما حلال نباشد نمیتوانید مزهٔ غذاها را تشخیص دهید.....! <br>&nbsp;
<br>خانمها مدتیست این متن را تمام کرده اند.....! <br>&nbsp;
</font><font size="3"></font><br><font size="3">مردانی که هنوز مشغول خواندن هستند در حال اندازه گرفتن "شست" خود میباشند....! </font>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بهترین حرف‌های دنیا</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bia2bnd.ir/post/5017"/>
        <published>2010-07-28T09:48:15+01:00</published>
        <updated>2010-07-28T09:48:15+01:00</updated>
        <id>tag:http://bia2bnd.ir/post/5017</id>
        <author>
            <name>مصطفی</name>
        </author>
        <summary>


۱- ضرب 
المثل جامایکایی


no&amp;nbsp; call&amp;nbsp; alligator&amp;nbsp; long 
mouth&amp;nbsp; till&amp;nbsp; you
 pass him


قبل از آن که از رودخانه عبور کنی ، به تمساح نگو “دهن 
گنده”.


[تفسیر :&amp;nbsp; تا وقتی به کسی نیاز داری،او را تحمل کن و با 
او مدارا کن. ]





۲ – 
ضرب‌المثل هاییتیایی


if&amp;nbsp; you&amp;nbsp; want&amp;nbsp; your&amp;nbsp; eggs&amp;nbsp; hatched , sit&amp;nbsp; 
them yourself


اگر می‌خواهی که جوجه‌هایت سر از تخم بیرون 
آورند ، خودت روی تخم‌مرغ 
ها بخواب.





[تفسیر: </summary>
        <content type="html" xml:base="http://bia2bnd.ir/post/5017"><![CDATA[<p style="text-align: center;"><font size="2"><img title="تمساح" src="http://mumbojumbo.ir/wp-content/uploads/2010/06/weirdshoes_pic4.jpg" alt="تمساح" height="274" width="398"></font></p>


<p><font size="2"><span style="color: rgb(0, 0, 128);"><strong>۱- ضرب 
المثل جامایکایی</strong></span></font></p>


<p style="text-align: right;"><font size="2">no&nbsp; call&nbsp; alligator&nbsp; long 
mouth&nbsp; till&nbsp; you
 pass him</font></p>


<p><font size="2">قبل از آن که از رودخانه عبور کنی ، به تمساح نگو “دهن 
گنده”.</font></p>


<p><font size="2">[تفسیر :&nbsp; تا وقتی به کسی نیاز داری،او را تحمل کن و با 
او مدارا کن. ]</font></p>


<p style="text-align: center;"><font size="2"><img title="تخم مرغ" src="http://mumbojumbo.ir/wp-content/uploads/2010/06/word-1.jpg" alt="تخم مرغ" height="300" width="318"></font></p>


<p><font size="2"><span style="color: rgb(0, 0, 128);"><strong>۲ – 
ضرب‌المثل هاییتیایی</strong></span></font></p>


<p><font size="2"><span style="color: rgb(0, 0, 128);"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">if&nbsp; you&nbsp; want&nbsp; your&nbsp; eggs&nbsp; hatched , sit&nbsp; 
them yourself</span></span></font></p>


<p><font size="2"><span style="color: rgb(0, 0, 128);"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">اگر می‌خواهی که جوجه‌هایت سر از تخم بیرون 
آورند ، خودت روی تخم‌مرغ 
ها بخواب.</span></span></font></p>





<p><font size="2"><span style="color: rgb(0, 0, 128);"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">[تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به 
بهترین شکل انجام دهی، آن
 را به شخص دیگری غیر از خودت مسپار.]</span></span></font></p>
]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>این دو عكس احساسات شما را برخواهد انگیخت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bia2bnd.ir/post/5016"/>
        <published>2010-07-27T09:32:56+01:00</published>
        <updated>2010-07-27T09:32:56+01:00</updated>
        <id>tag:http://bia2bnd.ir/post/5016</id>
        <author>
            <name>مصطفی</name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;این دو عكس احساسات شما را برخواهد 
انگیخت



قدر دوستی ها را بدانیم











&amp;nbsp;



 
















سربه هم آورده دیدم
 برگهای غنچه را 


اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bia2bnd.ir/post/5016"><![CDATA[&nbsp;<p style="direction: rtl; text-align: center; font-weight: bold;"><font size="2">این دو عكس احساسات شما را برخواهد 
انگیخت</font></p>


<div style="text-align: center;">
</div><p style="direction: rtl; text-align: center;"><font size="2">قدر دوستی ها را بدانیم</font></p>







<p style="text-align: center; direction: rtl;"><font size="2"><img style="width: 509px; height: 398px;" alt="Bia2BND.Com" title="بیا تو بندر" src="http://www.image.pixfa.net/images/73964485882675575967.jpg"></font></p>



<p style="text-align: right; direction: rtl;"><font size="2">&nbsp;</font></p>



<div style="text-align: center;"><font size="2"><img style="width: 509px; height: 353px;" alt="Bia2BND.Com" title="بیا تو بندر" src="http://www.image.pixfa.net/images/77521956142756082857.jpg"></font></div><p style="text-align: right; direction: rtl;"> </p>







<div style="text-align: center;"><font style="font-weight: bold;" size="2">








سربه هم آورده دیدم
 برگهای غنچه را </font><br><font style="font-weight: bold;" size="2">


اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد

</font></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>هوشیاری </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bia2bnd.ir/post/5015"/>
        <published>2010-07-26T09:24:51+01:00</published>
        <updated>2010-07-26T09:24:51+01:00</updated>
        <id>tag:http://bia2bnd.ir/post/5015</id>
        <author>
            <name>مصطفی</name>
        </author>
        <summary>پسر بیست و هفت-هشت سالۀ دوست پدرم چندروز پیش بعد از هفده ماه به هوش آمد. از آن تصادف وحشتناکشان با کامیون که هر چهار دوستش درجا مردند و او فقط بیهوش شد…بیمارستان و گریه و خانه و پرستار و سرم و درد و درد و درد…حالا به هوش آمده. گرچه شکسته و ناتوان، اما همین هم برایشان غنیمت است.گفته تمام این هفده ماه را هشیار بودم و می فهمیدم چه میگذرد اما کسی باورش نکرده.رو به پدرش گفته نشان به آن نشان که شب عاشورای پارسال با آنکه دکتر قدغن کرده بود چیزی به من بدهید، تا چشم مادر را دور دیدی تلاش میکردی قاشقی شله</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bia2bnd.ir/post/5015"><![CDATA[<div style="text-align: justify;"><div style="text-align: center;"><img alt="Bia2BND.Com" title="بیا تو بندر" src="http://publicrelations.tums.ac.ir/images/news/1927.gif"><br></div><font size="2">پسر بیست و هفت-هشت سالۀ دوست پدرم چندروز پیش بعد از هفده ماه به هوش آمد. از آن تصادف وحشتناکشان با کامیون که هر چهار دوستش درجا مردند و او فقط بیهوش شد…</font><br><br><font size="2">بیمارستان و گریه و خانه و پرستار و سرم و درد و درد و درد…</font><br><br><font size="2">حالا به هوش آمده. گرچه شکسته و ناتوان، اما همین هم برایشان غنیمت است.</font><br><br><font size="2">گفته تمام این هفده ماه را هشیار بودم و می فهمیدم چه میگذرد اما کسی باورش نکرده.</font><br><br><font size="2">رو به پدرش گفته نشان به آن نشان که شب عاشورای پارسال با آنکه دکتر قدغن کرده بود چیزی به من بدهید، تا چشم مادر را دور دیدی تلاش میکردی قاشقی شله زرد توی دهنم خالی کنی. میخواستم سرت داد بزنم و نمیشد.</font><br><br><font size="2">به مادر گفته یک تکه پارچه گلدار قهوه ای را چارتا می کردی و کنار سرم می گذاشتی. لابد به تبرک. توی خواب و بیداری میخواستم بردارم و به صورتم بکشم اما نمیشد.</font><br><br><font size="2">حتی یادم هست شب عروسی الناز را، که همه رفتید و من ماندم و پرستار. آرزو داشتم من هم بیایم و نمیشد.</font><br><br><font size="2">و عجیب تر از همه به یاد داشته که برادرزاده اش بالای سرش بستنی میخورده و این هم دلش ضعف میرفته تا مزه اش کند.</font><br><br><font size="2">زنده بوده وقتی همه فکر میکرده اند که مرده.</font><br><br><font size="2">&nbsp;. . . . .</font><br><br><font size="2">من میترسم مبادا ما هم برای خودمان زنده باشیم و یک جائی، یک جهانی در یک مرتبه ای بالاتر، باشد که آرزوهایمان را در آن نمی شنوند و به خیالشان ما مردگانیم…</font><br><br><b>برگرفته از وبلاگ <a href="http://marhoome.ir/weblog/?p=55" target="_blank">مرحومه مغفوره</a></b><br></div>]]></content>
    </entry>
</feed>
